. . .

...
تا در آينه پديدار آئي

عمري دراز در آن نگريستم
من بركه ها و دريا ها را گريستم
اي پري‌وارِ در قالب آدمي
كه پيكرت جز در خلواره‌ي ناراستي نمي‌سوزد
حضورت بهشتي‌ست
كه گريز ِ از جهنم را توجيه مي‌كند
دريائي كه مرا در خود غرق مي‌كند
تا از همه‌ي گناهان و دروغ
شسته شوم
و سپيده دم با دست هاي ات بيدار مي‌شود